عبدالله مستوفى

463

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

شد ، اجرت گرفتن براى انجام آن هم ، بناگزير حرام خواهد بود . ولى اگر متصدى ، دارائى شخصى و يا حرفه و راه معاشى نداشته باشد ، يا قيام به كارهاى عمومى وقت و مجالى براى اعمال حرفه‌اى كه دارد باقى نگذارد ميتواند ، باندازهء كفايت و ذى و شأن خود و واجب النفقه‌هايش ، از بيت المال مسلمانان ارتزاق كند . در نظر سيد مدرس ، مجتهد منور الفكر عضويت مجلس يكى از كارهاى عمومى بود ، و چون از خود بهترى براى قيام به اين امر نمىديد ، اين كار را براى خود واجب عينى مىدانست و براى وصول به آن اقدامات مشروع مقدماتى را هم بمنزلهء مقدمهء واجب واجب ميشمرد . نميدانم وقتى سيد ، با يك دوچرخهء يك اسبه كه حامل خود و خانواده و تمام دارائى او بود ، بعنوان طراز اول از اصفهان بتهران آمد ، عيالش كه مادر سيد عبد الباقى پسر چهار پنجساله‌اش باشد ، همراه و يا در اصفهان بدرود زندگى كرده بود . از وقتى كه من با سيد مدرس سروكار پيدا كردم ، سيد بزرگوار داماد سرخانهء مشهدى عبد الكريم و در خانهء ته كوچهء بن‌بست سمت جنوب اول خيابان شاه‌آباد ، منزل و در اين خانه چنان كه خوانندهء عزيز ، از جلد دوم صفحهء 112 تا 114 سابقه دارد يك اطاق جنب كرياس جهت بيرونى ، و يك اطاق ديگر براى مسكن زن و پسر شش هفت سالهء خود بيشتر نداشت . اطاق بيرونى شمشه كاهگلى ، و فرش آن يكدست نمد نازك و ميان فرش گليم راه‌راه فرسوده‌اى بود . يك كلك گلى ، با دو قورى ، و يكى دو استكان كوچك شصتى با قاشق برنجى پوست پيازى و نعلبكى چينى و كاسه تنباكو و قليان و دو سه ظرف خاكستر سيگار حلبى براى واردين ، اثاثيهء اطاق را تكميل ميكرد ، چرا ! در دستدانى زير يكى از طاقچه‌ها و بنزديك و دسترس سيد بزرگوار يك كوزهء بزرگ براى عوض كردن آب قليان و يك تنك سفالى براى آب خوردن و يك كاسهء بدل چينى هم بود . چاى مدرس هميشه راه بود . از اين چاى به كسى تعارف نمىكرد . هركس ميخواست خود براى خود ميريخت . ولى قليان‌كشها با او همراهى ميكردند . معهذا ، بعضى از رفقاى صميمى كه از راه مىرسيدند ، براى آنها چاى تازه دم ميكرد و خودش چاى را با نبات مىخورد . مشهدى عبد الكريم ، پدر زنش گاهى اگر در خانه بود ، سرى باطاق سيد زده كوزه آب قليان را پر ، و زغال كلك سيد را ميآورد . و اگر او اين مشروع را انجام نكرده ، و حاجتى پيدا ميشد ، سيد پسر خود عبد الباقى را صدا ميزد ، و آوردن آب و از اين قبيل كارها را به او رجوع ميكرد . مخارج سيد و خانواده‌اش از مشهدى عبد الكريم جدا بود . زيرا من ديده بودم ، گاهى عبد الباقى را صدا زده ، مقدارى پول به او ميداد و ميگفت براى شوم گوشت بستونيد ! گوشت سازگار بستونيد ! قند و نبات و تنباكو را ، در كيسه‌هاى مخصوص در يك گوشهء دستدانى و بدسترس خود داشت .